نه...........نه
آق سعید این قرارمون نبود
واسه شنیده شدن صدای سعید پور محمودی عزیز تو برنامه دوشنبه شبهای(شبونه) رادیو جوان همه دعا کیند
من شروع می کنم
و همه چیز تمام می شود
من شروع می کنم تا تو بدانی
چه بی تفاوت عاشق می شویم
و چه بی تفاوت اشتباه می کنیم
چه بی تفاوت تو، تو هستی
و من، من
چه بی تفاوت ما مثل هم هستیم
وقتی از کنار پنجره می گذریم
به کسی فکر نمی کنیم
و زیر چترمان کسی را راه نمی دهیم
سیب می دزدیم و هرگز نگران نمی شویم
وقتی من دیگر حتی شاپرک نیستم
وقتی می گذرم و تو هنوز ایستاده ای
دلم می خواهد بایستم روی یک نقطه کور
که فقط فرو می رود و فراموش می شود
من تمام می کنم
و یکی یکی تجربه می شوم در تمام واژه ها
من ثبت می شوم
به اسم کسی که هرگز ثبت نشد
من مثل آدم بزرگها شده ام
من شروع کردم با تمام تو
و ناتمام شدم پای یک دیوار بلند
اینجا هر چند همه غصه می خورند
کسی دلش نمی سوزد
حالا وقتی حجم وسیع این سکوت
به همین سادگی مثل مه تار و لطیف
به کوچکی صبح های ما حلقه زده
تو مانده ای و رد پای من
من شروع نمی کنم روی هیچ افقی
اینجا همیشه باید از سهم خود گذشت
...

دیوار بلند تنهایی ترک نمی خورد
من حبس ترانه ای نانوشته ام
...
پ.ن:
اومدم...
برگشتم... بعد اون همه وقت...![]()
کاش... کاش
بتـونم بازم همـه دوستـامو پیدا کنـم... ![]()
نمی خواستم انقد طولانی شه پستم... ولی شد دیگه ![]()

پرواز عدالت گنگی است
که در امتداد بال های تردید گم شده است...
و پرنده ها حنجره هایی که بی وساطت طنین آسمان،
در میان واژه های غریب پا گرفته اند !!
آغاز نمی شویم ...
تمام گلوها به انتظار نشسته اند...
دستی به کاوش شکسته های قلب من برخاسته است..
من اما هنوز ترانه ای نچیده ام...
شاخه ها خالی اند...
پرنده ها رفته اند...
و پرواز هنوز هم عدالت گنگی است...
اصلاً حوصله ی بلاگفا رو ندارم...
نمی دونم چرا...![]()
![]()
یه مدلی شدم...![]()
گفتم آپ کنم که اقلاً یه پست دیگه نظر بدید !!
حال خبر کردن هم ندارم... فعلاً که این مدلیم... تا ببینم چی میشه !!

مرا بخوان...
با اندوه پیدای چشمهایت...
با خستگی های ناپیدای دلت...
تا بدانم در کدام پروانگی زخم خورده ای،
که جای پای تردید از نگاهت دور نمی شود !!
و بدانم چگونه در عمیقِ تیره ی اندیشه ات به باور بنشانم
و
عاشق
زیباترین دلبستگی نفس کشیدن زمین ...
مرا بخوان
و بگو در کدام فصل حادثه عاشق خواهی شد
که من بی قرار شکفتنم...
خیلـــــــــــــــــی ی ی ی

تو که مرا فتح کردی
افتخارت توی هیچ کتابی ثبت نشد
تو که مرا فتح کردی باد می آمد
بالا رفتن سخت بود توی سرمای کریه بی راهه های من
تو که مرا فتح کردی تمام تن مرا مه گرفته بود
تو که مرا نشانه رفتی به خیال تمام آدم ها من زنده ای بودم که می خواست بمیرد
یا که شاید باید می مرد
تو که مرا نشانه رفتی فکر هاج و واج مرا از این چنین ساده زنده شدن دوباره ام ندیدی
...یا که شاید
تو که آمدی مرا یاد ماهی های سمجی انداختی که از مرگ زود رسشان نمی ترسند
تو که مرا توی بازی های لعنتی شطرنجی می بردی
روی هیچ تابلوی سفیدی هیچ قلم سیاهی هیچ نتیجه ای را به نفع تو نمی نوشت
تو که آمدی
صدای پایت هم نیامد حتی
تو بی صدا ترین و مایوس ترین کسی بودی که می توانست
مرا دوست بدارد
پس از این فتح های بی افتخار
پس از این تیر خلاص های منجر به زندگی
پس از این بازی های سیاه وسپید و... بی برنده...
.
.
.
.
.
پ.ن:عکس نداشتم